تبليغاتX
مینییاتور

خودروي كاملا" ايراني ساخت سايپا را بهتر بشناسيم

 

 

به گزارش ستاد خبري گروه خودروسازي سايپا طراحي خودروي داراي پلتفرم كاملا مستقل ايراني S81 توسط شركت سايپا در راستاي ارتقاء صنعت خودروسازي و به منظور بومي سازي و ارتقاء سطح دستيابي به دانش فني طراحي با برند سايپا در اين شركت به حالت اجرايي درآمده است. 

 ظرفيت موتور خودرو كاملا" ايراني ساخت سايپا cc 1500 و مصرف سوخت آن راحدود 5/6  ليتر در 100 كيلومتر اعلام شده است  . موتور انژكتوري اين خودرو با توجه به آلايندگي و مصرف سوخت اندك استاندارد يورو 3 را دارا مي باشد و قادر است استاندارد يورو 4 را     نيز دريافت نمايد .

ديگر امكانات و تجهيزات مناسب اين خودرو با ظرفيت حمل 5 سرنشين و امكانات و تجهيزات مناسب ، داراي صندوق عقب بزرگ و تسمه هاي فولادي داخل دربها جهت حفاظت بيشتر سرنشينان است كه امكان راحتي و ايمني را براي سفر و گردشگري خانواده هاي ايراني فراهم مي كند . خودروي ساخت سايپا پنج دنده بوده و موتور آن داراي 80 اسب بخار قدرت       مي باشد و سرعت آن حداكثر 200 كيلومتر در ساعت ومجهز به ترمز ديسكي چرخ جلو با سيستم خنك كننده است . 

كولر گازي ، فرمان هيدروليك ، شيشه بالابر برقي دربهاي جلو و عقب ، قفل مركزي ، سپر رنگ بدنه و صندلي قابل تنظيم در ارتفاع را از ديگر تجهيزات اين خودرو مي توان عنوان كرد و گفت خودروي ساخت سايپا در صورت تقاضا در بازار به ايربگ ( كيسه ايمني هوا ) و ترمزضد قفل ( اي .بي .اس ) و گيربكس اتوماتيك مجهز خواهد شد. با توليد اين خودروي جديد در رنگها ، مدلها و با تجهيزات  مختلف هموطنان گزينه هاي بيشتري براي انتخاب يك خودرو با كيفيت بالا ترو مجهزتر خواهند داشت

برگرفته از  http://rezaseifimorodi.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:15  توسط سید محسن  | 

گلچینی از سخنان استاد شهید مطهریمیان آنچه عشق نامیده می‏شود و به قول ابن سینا " عشق عفیف "  و آنچه به صورت هوس و حرص و آز و حس تملك در می‏آید - با اینكه هر دو روحی و پایان ناپذیر است - تفاوت بسیار است . عشق ، عمیق و متمركزكننده نیروها و یگانه پرست است واما هوس ، سطحی و پخش كننده نیرو ومتمایل به تنوع و هرزه صفت است . همانطور كه در گذشته گفتیم : عشق ، عمیق و متمركز كننده نیروها
تقویت كننده نیروی تخیل و یگانه‏پرست است ، و اما هوس ، سطحی و پخش‏ كننده نیروها و متمایل به تنوع و تفنن و هرزه صفت است این نوع از عطش كه هوس نامیده می‏شود ارضاء شدنی نیست . اگر مردی در این مجرا بیفتد ، فرضا حرمسرائی نظیر حرمسرای هارون الرشید و خسرو پرویز داشته باشد پر از زیبا رویان كه سالی یك بار به هر یك نوبت نرسد ، باز اگر بشنود كه در اقصی نقاط جهان یك زیباروی دیگر هست ، طالب آن‏ خواهد شد . نمی‏گوید بس است دیگر .....

سیر شده‏ام . حالت جهنم را دارد كه هر چه به آن داده شود باز هم به دنبال زیادتر است . خدا در قرآن می‏فرماید « یوم نقول لجهنم هل امتعت و تقول هل من مزید »به جهنم می‏گوئیم پر شدی‏ ؟ سیر شدی ؟ می‏گوید آیا بازهم هست ؟ چشم هرگز هم به دنبال چشم می‏رود

در اینگونه حالات سیر كردن و ارضاء از راه فراوانی ، امكان ندارد و اگر كسی بخواهد از این راه وارد شود درست مثل آن است كه بخواهد آتش را با هیزم سیر كند .
به طور كلی در طبیعت انسانی از نظر خواسته‏های روحی ، محدودیت در كار نیست . انسان روحا طالب بی نهایت آفریده شده است . وقتی هم كه‏
خواسته‏های روحی در مسیر مادیات قرار گرفت به هیچ حدی متوقف نمی‏شود ، رسیدن به هر مرحله‏ای میل و طلب مرحله دیگر را در او به وجود می‏آورد .
اشتباه كرده‏اند كسانی كه طغیان نفس اماره و احساسات شهوانی را تنها
معلول محرومیتها و عقده‏های ناشی از محرومیتها دانسته‏اند . همانطور كه‏ محرومیتها سبب طغیان و شعله‏ور شدن شهوات می‏گردد ، پیروی و اطاعت و تسلیم مطلق نیز سبب طغیان و شعله‏ور شدن آتش شهوات می‏گردد . امثال‏ فروید آن طرف سكه را خوانده‏اند و از این طرف سكه غافل مانده‏اند

 

1 – عشق معطوف به غير از خود است. در حاليكه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زير را مقايسه كنيد:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات مي ميرم                                                                                      
- (براي من) هيچكس مثل تو نميشه
- ( من ) هميشه به فكر توام
-( من) را فراموش نكن
- ( من ) از تو رنجيدم
در حاليكه در عشق، توجه به حالتها و لذتهاي خود نيست. و خواست و شرايط معشوق جايگزين خودخواهي فرد مي شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
2 – هوس پاسخ به يك نياز جسماني و رواني است، مثل نياز به آب، نياز به اكسيژن ، نياز به غذا. ولي عشق فراتر از يك چنين نيازي هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشكوفايي فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمي كند، كوچك نمي كند. عشق عزت و احترام دارد و اين احترام از روي بي نيازي و بزرگي عشق حاصل مي شود. شايد در فيلم ها ديده و شنيده باشيد كه فردي مي گويد« من عشق را گدايي نمي كنم».
هر چه جز عشقست، شد ماكولِ[1] عشق
دو جهان يك دانه پيش نَولِ[2] عشق
دانه يي مر مرغ را هرگز خورَد؟
كاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟
3 – عشق محدود كننده و زنداني كننده معشوق نيست. عشق آزاد كننده است. اگر فردي را مجبور كنيم كه همه علائق ، سليقه ها و تفكراتش را فقط متوجه ما كند و فقط به ما بينديشد، او را محدود به خودمان كرده ايم، نه اينكه عاشق خودكرده باشيم. در واقع اين عشق نيست، اين يك هوس است و ما را وابسته به شخص ديگري نموده است.
آنكه او بسته غم و خنده بود
او بدين دو عاريت زنده بود
باغ سبز عشق، كو بي منتهاست  
جز غم و شادي درو بس ميوه هاست
عاشقي زين هر دو حالت، برترست 
بي بهار و بي خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنيد
عشق، دريايي ست قعرش ناپديد.
 
4 – عشق با بدبيني و سوء ظن همراه نيست. عشق يك اعتماد است. يك اطمينان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت يك آگاهي عميق به وجود مي آيد. لذا ابتدا اعتماد به وجود مي آيد و بعد عشق منعقد مي شود.
بعضي ها مي پرسند «بايد اول عاشق شد بعد ازدواج كرد يا اول ازدواج كرد بعد عاشق شد؟!»
در جواب بايد گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهي عاشق بشوي كه كار از كار گذشته است و آن فرد هر خصوصيت يا رفتار و يا افكار و احساسي كه داشته باشد، بايد تحمل كنيد، نام اين عشق نيست.
از طرف ديگر بدون بررسي ، شناخت ، تحقيق و ارتباط رسمي چگونه مي توان عاشق فردي شد تا در پي آن ازدواج كرد؟ ( يعني روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است)
خلاصه اينكه، طي يك فرايند رسمي كه خانواده ها در جريان هستند، و ارتباطات شما آشكار و شفاف هست. با مشورت و بررسي شما و خانواده هايتان از فرد مقابل آگاهي به دست مي آوريد، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افكار يكديگر را مي سنجيد و ساير معيارهاي مطلوب را دقيقا ارزيابي مي كنيد. بديهي است كه اگر اين موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد مي شويد( نه هوس پيدا كنيد).


اما هوس اينست كه معمولا به صرف مجاورت ايجاد مي شود. همكلاسي، هم محله اي، همكار، فاميل و ...، مي بينيد، خنده ها و عشوه هايش را حس مي كنيد، شيطنتها ، بازيگوشي ها، و كلاس گذاشتن هايش را نظاره مي كنيد، به دلتون مي افتد كه عاشقش هستيد و با خيالات مستمر از او غولي مي سازيد كه فقط بعد از ازدواج شكسته مي شود و واقعيت آن روشن مي شود. معمولا چنين دو نفري به جاي شناخت يكديگر، انرژي خود را صرف احساسات يكديگر مي كنند، دل ميدهند و قلوه مي گيرند، هر روز به تعداد زيادي براي يكديگر مي ميرند، يا حداقل غش مي كنند  و تعارفات كلاس بالا نصيب هم مي كنند، از وجود يكديگر ممنون مي شوند، از هم زياد تشكر مي كنند، با مطالعاتي كه در مورد مخ زني دختر يا پسر در اينترنت يا ....آموخته اند سعي مي كنند طرف مقابل را شيفته خود سازند ( به هر قيمتي)به هم زياد كادو مي دهند، متون ادبي جالب ، آهنگهاي احساس نواز، و مبالغه هاي غير عقلاني به يكديگر پيشكش مي كنند، كم كم نقش پدر، مادر، دوستان، همكاران و ... را حذف كرده و همه را يك جا به محبوب خود پيشكش مي كنند، و وقت خود را يا با او پر مي كنند يا با خيالات او سر مي كنند و در خيالات خود او را تك ستاره اي مي دانند كه آسمان قلب آنها را نوراني مي كند، بدون او زندگي معني و مفهوم و شور خود را از دست مي دهد. او يك انسان نيست، يك فرشته است، او هيچ عيبي ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، كابوسي وحشتناك هست. مفعول شعرهاي تمام ترانه هاي شاد و غمناك به نوعي به محبوب آنها بر مي گردد، واينگونه اين احساسات غير قابل كنترل مي شود ، در حاليكه عشق همانطور كه گفته شد، فرايند مشخصي از آگاهي مي باشد. منظور اين نيست كه از احساس تهي باشد، نه ، اما احساس يكي از پارامتر هاي مهم در كنار پارامترهاي آگاهي هست كه نمي تواند جاي خالي ديگر خصيصه ها را پر كند.
احساس انفجار آميز در رابطه ها منجر به تحريف واقعيت ها شده و آنقدر آب را گل آلود مي كند كه خود فرد به هيچ وجه قادر به شناخت صحيح طرف مقابل خود نيست. و پس از فروكش كردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت ميان خيالات خود و واقعيت ها را درك مي كنند.
 
5 – عاشق، خود را ملزم مي داند كه حريم عشق و معشوق را رعايت كند و هنجارها را به نفع لذت خود نمي شكند. عاشق در پي كام گرفتن از معشوق، پيش از آنكه اين حريم كامل و رسمي شود، نيست. بايد كانون خانواده شكل گيرد و انعقاد پيمان زناشويي انجام پذيرد و طرفين مسئوليت زندگي و تعهد كامل را نسبت به هم بپذيرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطي كه جنبه لذت جويي داشته باشد (قبل از تعهد كامل زناشويي و در چارچوب قانون)، صرفا آسيب پذيري عشق را به همراه دارد و اين آزمايش كردن عشق نيست، بلكه سيراب كردن هوس و عطش شهواني است.
عشق هايي كز پيِ رنگي بُوَد
عشق نَبوَد ، عاقبت ننگي بود       
 
6 –  چنين مواردي از نشانه هاي هوس هستند: زودرنجي، قهر و آشتي ، دل خوري، نگراني، ترديد ، عجله در به نتيجه رسيدن، امروز و فردا كردن، زبان بازي كردن، با چند نفر ارتباط صميمي وعميق عاطفي گرفتن، روياپردازي در مورد فرد، چشم پوشي از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه هاي هوس است، در حاليكه عشق ، قامتي رعناتر، بزرگتر ، قوي تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگراني از درست رفتن، ندارد. عشق هايي كه نگراني آفرين، اضطراب آور و دمدمي مزاج و به ظواهر فرد بستگي دارد، همان هوسها هستند كه « محور من» در آنها قوي است . يعني فرد همه چيز را براي خودش مي خواهد ، نه معشوق
هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او ز حرص و جمله عيبي پاك شد
شاد باش اي عشقِ خوش سوداي ما
اي طبيبِ جمله علت هايِ ما
اي دوايِ نخوت و ناموسِ ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسمِ خاك از عشق ، بر افلاك شد
كوه، در رقص آمد و چالاك شد
 
7 – عشق پيش نياز لازم دارد.
يعني فرد بايد رشد كند و از مراحلي بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. كسي كه هنور با والدينش درگير است، سازگاري با همكاران ندارد، رابطه صميمانه اي با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصميم هاي مهمي در زندگي نگرفته يا به اجرا در نياورده است، از اين شاخه به آن شاخه مي پرد، هدف زندگي خود را شفاف ترسيم نكرده است. و حتي در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتي براي وضع ظاهري ، پوشش و نحوه رفتارش نرسيده است و مردد بوده و روز به روز شكل به شكل مي شود و هويت خود را نيافته است، مانند كودك پيش دبستاني است كه براي اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمي تواند در نقش دانشجو باشد. حتي اگر بر روي صندلي هاي دانشگاه بنشيند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفي ، بلوغ اجتماعي، بلوغ فكري، بلوغ رواني و ...، پيدا مي شود، در غير اين صورت فقط هوس خامي بيش نيست.
 
8 – عشق بايد يك وحدت و يكپارچگي بين شما ، افراد و همه هستي ايجاد كند. اگر رابطه دختر و پسري، با پنهان كاري، تعارض ، درگيري با ديگران، احساس گناه، اضطراب، ترديد، و قطع روابط اجتماعي با ديگران، مشكل در شغل ، تحصيل ، روابط خانوادگي و ...، همراه هست بايد مطمئن شد كه هوس، خود را به جاي عشق به آنها معرفي كرده است. و چنين شروعي براي رابطه، پايان هايي به مراتب دردناكتر و فجيع تر به همراه دارد.
در نگنجد عشق در گفت و شنيد 
عشق، دريايي ست قعرش ناپديد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:8  توسط سید محسن  | 

عشق چیست؟
موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود. چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن
به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند. 1 از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.
اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه:
اولاً، عشق چنان‌كه گفتیم یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد كاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمی‌آید و آن دو مورد عبارتند از:

در مورد اول، چیزی در واقعیت وجود ندارد تا به ذهن ما انتقال یابد. در مورد دوم آنچه هست عین واقعیت است و در متن خارج و واقعیت بودن برایش ذاتی است و لذا این خاصیت ذاتی هرگز عوض نمی‌شود و عینیت با ذهنیت نمی‌سازد. از اینجاست كه در نظام فكری اسلامی، وقتی كه اصالت ماهیت جای خود را به اصالت وجود می‌دهد و در واقع یك اصل عرفانی به صورت یك اصل فلسفی پذیرفته می‌شود، ضرورت سیر و سلوك مطرح می‌گردد. چنان‌كه ملاصدرا سیر و سلوك را، در كنار عقل و استدلال، ضروری و لازم دانسته است.
در نظام اصالت ماهیت، ذهن می‌تواند با ماهیتها ارتباط برقرار كند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یك امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و كار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت كه همان سیر و سلوك است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بكوشیم كه خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجه‌ای نخواهیم گرفت.
به عقل نازی حكیم تا كی؟/ به فكرت این ره نمی‌شود طی
به كنه ذاتش خرد برد پی/ اگر رسد خس به قعر دریا
بلی در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نكته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است:
"كل ما میز تموه باوهامكم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم." ثانیاً، همیشه میان "تجربه" و "تعبیر" فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را كه تجربه كرده‌اید، هرگز نتوانسته‌اید چنان‌كه باید و شاید به دیگران منتقل كنید. یعنی در واقع نتوانسته‌اید از آن تجربه تعبیر رسا و كاملی داشته باشید. حافظ می‌گوید:
من به گوش خود از دهانش دوش/ سخنانی شنیده‌ام كه مپرس!
آن شنیدن برای حافظ یك تجربه است كه به تعبیر در نمی‌گنجد. عین‌القضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح می‌كند كه حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیرپذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه به بیان درنمی‌آیند. و از اینجاست كه مولوی می‌گوید:
گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیك عشق بی‌زبان روشن‌تر است
و اگر بكوشیم تجربه‌های بزرگ را به مرحله تعبیر بیاوریم، تنها از راه تشبیه و تمثیل و اشاره و ایما ممكن است و لذا حقایق قرآنی را در قالب الفاظ، مثلی می‌دانند از آن حقایق والا كه با قبول تنزلات مختلف و متعدد، به مرحله‌ای رسیده كه در قالب الفاظ چنان ادا شده كه در گوش انسان معمولی جا داشته باشد. اما این مراتب به هم پیوسته‌اند و انسانها با طی مراتب تكاملی در مسیر معرفت می‌توانند از این ظاهر به آن باطن و بلكه باطنها دست یابند و همین نكته اساس تفسیر و تأویل آیات قرآن كریم است. اما پیش از سیر در مدارج كمال نباید انتظار درك حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نكات مذكور، تعریف عشق مشكل و دشوار است ولیكن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ كه در تعریف و تحدید نمی‌گنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلكه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشن‌تر و آشكارترند و هر كسی كه بخواهد، مستقیماً می‌تواند با آن حقایق ارتباط برقرار كند اما بی‌واسطه، نه با واسطه كه:
آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رخ متاب
و عشق هم آن حقیقت والایی است كه از سودایش هیچ سری خالی نیست و چنان‌كه خواهد آمد، یك حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست كه عشق را با غیر عشق بشناسیم كه حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیكتر است. به همین دلیل انتظار نداریم كه با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشكلی را آسان كنیم یا مجهولی را معلوم سازیم كه این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است.

 

 

نقش عشق در عرفان اسلامی:

 

عشق در عرفان اسلامی، از جهات مختلف، به عنوان یك اصل، مورد توجه قرار می‌گیرد كه اهم آنها عبارتند از:

الف- نقش عشق در آفرینش:
از دیرباز میان متفكران این سوال مطرح است كه انگیزه آفرینش چیست؟ جمعی در آفرینش جهان برای خدا انگیزه و اهدافی عنوان كرده‌اند و جمعی داشتن غرض و انگیزه را نشان نقص و نیاز دانسته و خداوند را برتر از آن می‌دانند كه در آفرینش غرض و هدفی را دنبال كند.
عرفا، در مقابل این پرسش، عشق را مطرح می‌كنند و همچون حافظ برآنند كه:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری...
از نظر عرفا، جهان برای آن به وجود آمده كه مظهر و جلوه‌گاه حق بوده باشد. در یك حدیث قدسی آمده كه حضرت داوود(ع) سبب آفرینش را از خداوند پرسید. حضرت حق در پاسخ فرمود: «كنتُ كنزاً مخفیاً لااُعرفُ فاحببتُ انْ اُعرف فخلقتُ الخلقَ لكی اعرف.»
پس جهان بر این اساس بوجود آمده كه حضرت حق خواسته جمال خویش را به جلوه درآورد. این نكته را جامی با بیان لطیفی چنین می‌سراید:
در آن خلوت كه هستی بی‌نشان بود/ به كنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور/ ز گفتگوی مایی و تویی دور
"جمالی" مطلق از قید مظاهر/ به نور خویشتن، بر خویش ظاهر
دلارا شاهدی در حجله غیب/ مبرا ذات او از تهمت عیب...
رخش ساده ز هر خطی و خالی/ ندیده هیچ چشمی زو خیالی
نوای دلبری با خویش می‌ساخت/ قمار عشقی با خویش می‌باخت
ولی زان جا كه حكم خوبرویی است/ ز پرده خوبرو در تنگ خویی است
نكورو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن برآرد...
چو هر جا هست حسن اینش تقاضاست/ نخست این جنبش از «حسن» ازل خاست
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس/ تجلی كرد بر آفاق و انفس...
ز هر آیینه‌ای بنمود رویی/ به هر جا خاست از وی گفتگویی...
ز ذرات جهان آیینه‌ها ساخت/ ز روی خود به هر یك عكس انداخت...
"جمال" اوست هر جا جلوه كرده/ ز معشوقان عالم بسته پرده...
به هر پرده كه بینی پردگی اوست/ قضا جنبان هر دلبردگی اوست...
دلی كان عاشق خوبان دلجوست/ اگر داند وگرنی عاشق اوست
جمال حضرت حق در آینه حضرات پنجگانه- كه عبارتند از: عالم اعیان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان كامل- جلوه كرده و در هر موجودی، به نسبت مرتبه وجودی آن، برخی از اسماء و صفات الهی جلوه‌گر و نمایان شده است. مظهر كامل آن معشوق، وجود انسان كامل است كه خلیفه اوست در جهان آفرینش، و آینه تمام‌نمای اسماء و صفاتش، و شاید حدیث «خلق الله آدم علی صورته» اشاره به این نكته باشد.

ب- عشق در بازگشت:
عرفا عشق را در بازگشت هم مطرح می‌كنند، به این معنا كه این عشق از ذات حق به سراسر هستی سرایت می‌كند. البته عشق حق در مرحله اول به ذات خویش است و چون معلول لازم ذات علت است، پس به تبع ذات، مورد عشق و علاقه حق قرار می‌گیرد. پس خدا آفریدگان را دوست می‌دارد و از این طرف نیز هر موجودی عاشق كمال خویش است. بنابراین، در سلسله نظام هستی چنان‌كه در قوس نزول عشق از بالا به پایین در جریان است، از آن جهت كه هر مرتبه پایین اثر مرتبه بالاست، در قوس صعود هم هر مرتبه‌ای از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خویش است چون كمال اوست، و چون بالاترین مرتبه هستی، ذات حضرت حق است پس معشوق حقیقی سلسله هستی، ذات مقدس اوست. همین عشق به كمال و عشق به اصل خویش، انگیزه و محرك نیرومند همه ذرات جهان از جمله انسان به سوی حضرت حق است.
هر كسی كو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

و این عشق، چنان‌كه گذشت، یك عشق دو سره است كه: «یحبهم و یحبونه.»

ج- عشق در پرستش:
عرفا با گروههای فكری دیگر، در روش شناخت و ابزار شناخت فرق دارند به این معنا كه در كنار عقل، بصیرت را مطرح می‌كنند و رسیدن به بصیرت و معرفت را نتیجه مجاهده و ریاضت می‌شمارند. اما در جنبه عبادت و پرستش نیز خود را از عابدان و زاهدان، در چگونگی و اهداف عبادت، جدا می‌دانند. اینان عابدان و زاهدان را سوداگرانی می‌شمارند كه عبادت را به خاطر اجر و پاداش، انجام می‌دهند با این تفاوت كه عابدان، هم دنیا را می‌خواهند و هم آخرت را و زاهدان از دنیا چشم می‌پوشند و تنها آخرت را می‌خواهند. اما عارفان، خدا را نه به خاطر دنیا و آخرت بلكه بدان جهت می‌پرستند كه او را دوست می‌دارند. چنان‌كه از مولای متقیان علی(ع) نقل شده كه: «ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً فی جنتك لكن وجدتك اهلاً للعبادة فعبدتك.»
در متون عرفانی هم از رابعه نقل است كه می‌گفت:
«الهی، ما را از دنیا هر چه قسمت كرده‌ای، به دشمنان خود ده. و هر چه از آخرت قسمت كرده‌ای، به دوستان خود ده، كه مرا تو بسی.
خداوندا، اگر تو را از بیم دوزخ می‌پرستیم، در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت می‌پرستیم، بر من حرام گردان. و اگر تو را برای تو می‌پرستیم، جمال باقی دریغ مدار.»

د- عشق در رابطه با دیگران:
از آنجا كه عرفا ذات حضرت حق را معشوق حقیقی می‌دانند و آفرینش را جلوه‌گاه و مظهر آن معشوق، طبعاً همه جهان و جهانیان را دوست خواهند داشت. چنان‌كه سعدی می‌گوید:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
و اگر بیشتر دقیق شویم از دیدگاه عرفا همه عالم «او» ست، نه «از او» چنان‌كه جامی گوید:
تو را ز دوست بگویم حكایتی بی‌پوست/ همه ازوست وگر نیك بنگری همه اوست

نكته‌هایی در رابطه با عشق:

 

الف- سریان و عمومیت عشق:
ابن‌سینا عشق را یك حقیقت فراگیر نسبت به همه موجودات جهان، از جواهر و اعراض و بسائط و مركبات، می‌داند و عشق را بر این اساس توجیه می‌كند كه «خیر» معشوق بالذات است و در موجودات همین عشق ذاتی به كمال، عامل طلب كمال است پیش از یافتن كمال، و سبب حفظ آن كمال است پس از یافتن و رسیدن به آن. پس همه موجودات از عشق بهره‌ای دارند و این عشق برای آنان ذاتی است.
ملاصدرا با نقل بیان ابن‌سینا و تحسین آن، اظهار می‌دارد كه بیان خودش در تحلیل سریان و عمومیت عشق، كاملتر است و آن اینكه بر اساس مكتب وحدت وجود، وجود یك حقیقت است با مراتب متفاوت از لحاظ نقصان و كمال، و وجود ذاتاً خیر است. پس هر موجودی ذاتاً عاشق ذات و كمالات ذات خویش است چون خیر و كمال، معشوق بالذات است و چون ذات هر علت، كمال معلول خویش است و چون هر معلولی از لوازم كمال علت است، پس هر علتی نسبت به معلول خود، و هر معلولی نسبت به علت خویش، عشق خواهد داشت

ب- عشق و اختیار:
ابن‌سینا عشق را طوری مطرح می‌كند كه آزادی و ادراك را شرط نمی‌داند. او عشق را به طبیعی و اختیاری تقسیم می‌كند. اما صدرالمتألهین عشق را به دور از حیات و شعور قابل تحقق نمی‌داند و اگر كسی كلمه عشق را در موجودات بی‌جان و بی‌شعور به كار برد، به عنوان تشبیه و مجاز خواهد بود
مرحوم طباطبایی در حاشیه همین قسمت از اظهارات ملاصدرا می‌گویند: در سریان عشق حیات و شعور شرط نیست و چون در حقیقت، عشق همان وابستگی مراتب وجود به یكدیگر است بنابراین، علم و شعور از مفهوم عشق خارجند. اگرچه از دیدگاه عده‌ای هرگز عشق از شعور جدا نبوده باشد. در اینجا تذكر چند نكته را لازم می‌دانم. یكی اینكه در صورتی كه عشق را ذاتی بدانیم، دیگر مطرح كردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینكه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یك امر نسبی است كه تابع میزان كمال موجودات است. به این معنا كه هرچه موجود كامل‌تر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع عمومیت حیات و شعور. در قرآن كریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا هم بر این مطلب تأكید دارندچنانكه مولوی می‌گوید:
گر تو را از غیب چشمی باز شد/ با تو ذرات جهان همراز شد
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم
بر این اساس، شرط شعور و حیات هم منافاتی با سریان عشق ندارد.

ج- عشق حقیقی و مجازی:
چون عشق بر اساس كمال است، پس معشوق حقیقی همان كمال مطلق خواهد بود. اما در سریان عشق، در قوس نزول و صعود، طبعاً عشق هم دارای مراتب و درجات شده و عاشقها و معشوقها هم متفاوت خواهند بود و عشق برای هر موجودی نسبت به كمال آن موجود جلوه‌گر می‌شود. اما از آنجا كه هر كمالی نسبت به كمال بالاتر از خویش ناقص است، عشق در هر مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال حضرت حق است پس معشوق حقیقی، ذات حضرت حق بوده و عشق حقیقی عشق به ذات او خواهد بود و بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی و واسطه مطرح خواهند شد.
د- غزالی و عشق:
امام محمد غزالی عشق را یك اصل اساسی می‌داند و تمام درجات و مقامات را یا مقدمه عشق می‌داند یا نتیجه آن. و عشق را مشروط به معرفت و ادراك دانسته و انگیزه عشق را چند چیز می‌داند كه عبارتند از: حب نفس و علاقه انسان به خویش و محبت و علاقه انسان به كسی كه به او نیكی كند و علاقه به نیكان به طور مطلق و علاقه به زیبایی به خاطر زیبایی و علاقه به موجودات مناسب و مشابه با خویش. پس انگیزه محبت این چند چیز است. سپس نتیجه می‌گیرد كه این انگیزه‌ها در مورد خدا از هر محبوب و معشوق دیگری بیشتر است، پس معشوق و معبود حقیقی، ذات حضرت حق است و بس.

ه‍- عشق و شوق و اشتیاق:
چنان‌كه گفتیم، عشق به كمال در موجودات یك حقیقت ذاتی و عمومی است. این كمال اگر بالقوه باشد، عشق با شوق همراه خواهد بود و اگر بالفعل بوده باشد، در آن صورت عشق بدون شوق خواهد بود. با این لحاظ در جهان ماده، كه كمال موجودات هرگز صورت فعلیت كامل پیدا نمی‌كند، عشقها همیشه همراه با درد و رنج عاشق خواهد شد. پس در جهان ماده عشق همیشه با درد و رنج همراه است.
بنابراین، شوق مانند عشق عمومیت و سریان نخواهد داشت.
و اما اشتیاق عبارت است از: حالتی كه پس از وصول به معشوق حاصل می‌شود. در صورتی كه شوق، به پیش از وصول مربوط است و این اشتیاق عبارت است از تلاش عاشق برای رسیدن به نهایت اتحاد و فنا در معشوق. و لذا عرفای بزرگ گفته‌اند: «شوق با دیدار خاموش می‌شود، اما اشتیاق فزونی می‌گیرد.»

و- آثار عشق مجازی:
چنان‌كه گفتیم، عشق در غیر معشوق حقیقی عشق مجازی است. و عشقهای مجازی، كه نمونه عمده آن عشق به زیباییها و زیبارویان است، در نظام هستی یك امر ضروری و ذاتی است. اما ببینیم این موضوع، یعنی عشق مجازی، چه نقش و اثری می‌تواند داشته باشد. عرفا برای عشق مجازی آثار زیر را مطرح می‌كنند:

جان گشاید سوی بالا بالها/ در زده تن در زمین چنگالها
در اینجاست كه اگر نشانه‌هایی از عشق به كمال و جمال در او مشاهده شود، بشارتی است از حركت او به سوی كمال و بریدنش از جهان ماده. از اینجاست كه عرفا در عشق به زیبارویان، عفت را مطرح می‌كنند. یعنی عشقی كه در آن به تعبیر ابن‌سینا شمایل معشوق حاكم باشد نه سلطه شهوت.
و لذا عرفا توجه به زیباییها را می‌ستایند و بی‌توجهی نسبت به آنها را نكوهش می‌كنند. چنان‌كه شیخ بهایی می‌گوید:
كل من لم یعشق الوجه الحسن/ قرّب الجلّ الیه و الرّسن!
یعنی هر كس را نباشد عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار!

از آنجا كه ادراكها، لذتها و عشقها نسبت به مراتب وجود از لحاظ كمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبه‌ای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه می‌شود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی می‌گردد. و همین‌طور در مدارج و مراتب كمال به سوی معشوق حقیقی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و كمال مطلق نزدیكتر می‌شود و از این لحاظ است كه گفته‌اند: «المجاز قنطرة الحقیقة.»

به اقرار همه عرفا، عشق با مشكلات و رنج و درد طاقت‌فرسایی همراه است كه سراپا آتش است و آتش‌افروز. بسا مردان كه در نیمه راه سلوك، به خاطر همین مشقات و دشواریها، از راه وامانده و به مقصد نرسیده‌اند. تصویری از این مشكلات را در سفر مرغان در «منطق‌الطیر» عطار می‌توان مشاهده كرد. از این روی، عرفا عشق مجازی را یك تمرین برای تحمل عشق حقیقی می‌دانند. چنان‌كه اشتغال انبیا به شغل شبانی تمرینی بود برای تحمل مسئولیتهای بزرگتر. عین‌القضات می‌گوید:
«عشق لیلی را یك چندی از نهاد مجنون مركبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار كشیدن عشق الله را قبول توان كردن.»
غازیان طفل خویش را پیوست/ تیغ چوبین از آن دهند به دست
تا چو آن طفل مرد كار شود/ تیغ چوبینش ذوالفقار شود

بی‌تردید، عرفای اسلام برای طرح مسائل عشق حقیقی از عشق مجازی و مسائل آن بهره گرفته‌اند. به تعبیر مولوی «سرّ دلبران» را در «حدیث دیگران» گفته‌اند. بنابراین، عشق مجازی در فهم مسائل عشق حقیقی می‌تواند عامل مؤثری بوده باشد.

ز- دو مرحله‌ی عشق مجازی:
عشق مجازی در دو مرحله‌ی سیر و سلوك عرفانی مطرح می‌شود: یكی در آغاز سلوك و دیگری در پایان سلوك. در آغاز سلوك، چنان‌كه گفتیم، عشق مجازی یك بشارت و یك عامل جذبه و كشش گام به گام عاشق به سوی معشوق حقیقی است و اما در نهایت سلوك، عبارت است از عشق عارف به تمامی موجودات جهان به عنوان آثار معشوق و جلوه‌های معشوق. و از اینجاست كه چنین عشقی را هم برای مبتدیان جایز می‌دانند– كه در مبتدیان نشانه حركت و آغاز سیر و سلوك معنوی است– و هم برای كاملان– كه در كاملان هم نشانه كمال است.

ح- مشروعیت عشق:
از دیرباز میان علما و عرفا در مورد عشق اختلاف نظر وجود داشته است. جمعی آن را مذموم و ناپسند دانسته و نتیجه شهوات حیوانی یا نوعی جنون و بیماری روانی به شمار آورده‌اند و جمعی آن را ستوده و از فضایل انسانی شمرده‌اند. گروهی كاربرد كلمه عشق را در رابطه با خدا و خلق ممنوع دانسته و جمعی دیگر آن را، به استناد آیات و روایاتی، جایز شمرده‌اند. ملاصدرا عشق را، از آن جهت كه در نفوس ملتهای مختلف به صورت طبیعی و فطری وجود دارد، یك امر الهی دانسته كه حتماً به خاطر مصلحتی و هدفی در وجود انسانها نهاده شده است. و اما عرفا، علاوه بر تأییدات حاصل از كشف و شهود، به دلالتهایی از قرآن و حدیث هم استناد می‌كنند. شیخ روزبهان بقلی این نكته را گواهی بر تأیید عشق می‌داند كه خدای تعالی قصه یوسف و زلیخا را «احسن القصص» نامیده است. پس از آن روایات متعددی را در تأیید مطلب مطرح می‌كند.

ط- تصعید عشق:
عرفا عشق مجازی را در بدایت وسیله سیر و ترقی گام به گام می‌دانند و چنان‌كه گفتیم، مجاز را به عنوان پلی به سوی حقیقت ارزیابی می‌كنند. از این نكته نتیجه می‌گیریم كه توقف در عشق مجازی روا نبوده، بلكه عارف باید از معشوقهای مجازی دست برداشته، ابراهیم‌وار، فریاد «لااحب الافلین» برآورد و اگر عارفی در عشق مجازی متوقف بماند، در حقیقت نوعی بیماری خواهد بود. چنان‌كه شمس تبریزی به اوحدالدین كرمانی كه عشق مجازی خویش را این‌گونه توجیه می‌كرد كه: «ماه را در آب طشت می‌بینم»، گفت: «اگر در گردن دمبل نداری، چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟»
مولوی می‌گوید:
زین قدحهای صور كم باش مست/ تا نباشی بت‌تراش و بت‌پرست
عشق آن زنده گزین كو باقی است/ وز شراب جان فزایت ساقی است
هر چه جز عشق خدای احسن است/ گر شكر خوارسیت، آن جان كندن است
عشقهایی كز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود

ی- ذوق حضور:
چنان‌كه ابن‌فارض قصیده گرانقدر «تائیه»اش را با این نكته آغاز می‌كند كه: «من جام عشق را از دست چشمانم نوشیدم» همه عرفا بر نقش دیدار در پیدایش عشق تأكید دارند كه به قول باباطاهر: «هرآنچه دیده بیند دل كند یاد.»
این دیدار و حضور پس از پیدایش عشق نیز همچنان ارزش خود را حفظ می‌كند. به نظر می‌رسد كه انسان به هیچ‌یك از قوای ادراكی خویش به اندازه چشمش اطمینان ندارد. این نكته را در جریان حضرت ابراهیم(ع) كه درخواست كرد تا چگونگی زنده كردن مردگان را به چشم خود ببیند و نیز در جریان درخواست دیدار حضرت موسی در كوه طور آشكارا مشاهده می‌كنیم. به نظر نگارنده این ذوق حضور و علاقه به دیدار انسانها در رواج دو مكتب مؤثر بوده است:


در مورد اول انسانها چون هنوز به معشوق حقیقی دست نیافته‌اند غم فراق را با توجه به مظاهر و نشانه‌ها تسكین داده‌اند كه:
نقش تو اگر نه در مقابل بودی/ كارم ز غم فراق مشكل بودی
دل با تو و دیده از جمالت محروم/ ای كاش كه دیده نیز با دل بودی
و در مورد دوم می‌توان گفت كه یكی از علل رواج و گسترش عرفان، همان وعده دیدار معشوق است كه در عرفان، انسان نه به خانه بلكه به صاحب خانه می‌رسد.

ك- نكته‌ای از ابن‌عربی:
بدون شك، ابن‌عربی بزرگترین شخصیت عرفان اسلامی است و ابداعات و ابتكارات وی در عرفان غیرقابل تردید است. پس چه بهتر كه این مقال را با سخنی از وی به پایان بریم.
ابن‌عربی علاوه بر رسالات و كتب مختلف خویش در جلد دوم «فتوحات مكیه»(ص362-319) بحث مفصلی دارد درباره عشق، و تحلیلهای جالبی كه مطرح كردن آنها در این مختصر نمی‌گنجد. تنها به ذكر نكته‌ای اكتفا می‌كنیم و آن اینكه تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود. و این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح می‌شود. چنان‌كه آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از «لیلا» بود كه شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود. و شاید عامل تفاوت دید مجنون با دیگران همین صورت خیالی لیلا باشد كه تنها در ذهن مجنون بود و لذا دیگران «مو» می‌دیدند و مجنون «پیچش مو»!
مولوی می‌گوید:
ز تو هر هدیه كه بردم به خیال تو سپردم/ كه خیال شكرینت فر و سیمای تو دارد
به هر حال:
به پایان آمد این دفتر حكایت همچنان باقی/ به صد دفتر نشاید گفت وصف‌الحال مشتاقی

و پایان سخن این دعای عین‌القضات باشد كه:
در عالم پیر هر كجا برنایی است/ عاشق بادا كه عشق خوش سودایی است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:6  توسط سید محسن  | 

پيروان عرفان عاشقانه و عشق حقيقى، از آنجا كه جهان هستى و از جمله انسان را مظهر، آيات و نشان حضرت حق مى‏دانند، عشق به مظاهر و مجالى خداوند سبحان را «عشق مجازى» و در طول عشق به ذات پروردگار - كه عشق حقيقى است - مى‏دانند:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست‏
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

عشق مجازى همچون طريق، نردبان، پل و مسير ورودى به عالم عشق حقيقى است. در واقع از آنجا كه تمام عوالم هستى و موجودات آن، هستى مطلق و مطلق هستى يعنى، حضرت حق، را نشان مى‏دهند، امور مجازى به شمار مى‏روند، به همين جهت عشق به آيات الهى، عشق مجازى قلمداد مى‏شود. اما بايد توجه داشت كه فرق است ميان معشوقى كه همه عالم از اوست و معشوقى كه همه عالم، اوست.
در اين گونه عشق ما به معشوق از آن جهت عشق مى‏ورزيم كه او نمود و آيت و نشان معشوق حقيقى، اصيل و اصلى است. عشق مجازى بر اين اساس، ريشه در عشق حقيقى دارد؛ يعنى به دليل آنكه عشق ما متمركز بر معشوق راستين است، به هر آنچه كه از اوست و بوى او را مى‏دهد و آيت اوست نيز عشق مى‏ورزيم. ولى در عين حال بايد توجه كنيم كه عشق مجازى، عشق به «نمود» است، نه عشق به «بود»؛ از اين‏رو، توقف و ماندگارى در عشق مجازى هر چند بهتر از فقدان عشق است، ولى نتايج عشق حقيقى و راستين را ندارد:

عاشقى گر زين سر و گر زآن سر است‏
عاقبت ما را بدان سر رهبرست‏
گفت معشوقم: تو بودستى نه آن‏
ليك كار از كار خيزد در جهان‏
عاشق آن وهم اگر صادق بود
آن مجازش تا حقيقت مى‏رود

در روايت آمده است نوجوانى، كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود، به پيامبر(ص) سلام كرد و از خوشحالى ديدن ايشان، چهره‏اش گشاده گشت و لبخند زد. حضرت به او فرمود: اى جوان! مرا دوست دارى؟ گفت: اى رسول خدا! به خدا قسم آرى. فرمود: همچون چشمانت؟ گفت: بيشتر؛ فرمود: همچون پدرت؟ گفت: بيشتر. فرمود: همچون مادرت؟ گفت: بيشتر. فرمود: همچون خودت؟ گفت: اى رسول خدا! به خدا قسم بيشتر. فرمود: همچون پروردگارت؟ گفت: خدا را، خدا را؛ اى رسول خدا! كه اين مقام نه براى تو است و نه ديگرى. در حقيقت تو را براى دوستى خدا دوست مى‏دارم.
در اين هنگام رسول خدا(ص) به همراهان خويش روى كرد و فرمود: «اين گونه باشيد؛ خدا را به سبب احسان و نيكى‏اش به شما دوست بداريد و مرا براى دوستى خدا دوست بداريد.»

در حسن رخ خوبان، پيدا همه او ديدم‏
در چشم نكورويان، زيبا همه او ديدم‏
در ديده هر عاشق، او بود همه لايق‏
ورنه ز نظر وامق، عذرا همه او ديدم‏
ديدم همه پيش و پس جز دوست نديدم كس‏
او بود همه او بس، تنها همه او ديدم

گاه از عشق مجازى به «عشق اصغر» ياد مى‏كنند كه همان عشق به انسان است؛ زيرا مجموعه‏اى از لطايف عالم و آيينه‏اى از صفات حق و راهنماى قلوب و معرفت بارى‏تعالى مى‏باشد.
گاه از آن به «عشق اوسط» نيز نام مى‏برند كه همان اشتياق و محبت نسبت به همه اجزاى عالم است؛ از آن‏رو كه مظاهر صفات الهى مى‏باشد، يا عشق به عالمانى است كه ناظر به حقايق موجوداتند و در آفرينش آسمانها و زمين به تفكر مى‏پردازند.
و گاه بر آن «عشق نفسانى يا عفيف» نيز اطلاق مى‏كنند كه همان عشق و محبت به صفات روحى و ملكات اخلاقى انسانهاست

عشق كاذب‏

عشق كاذب كه اطلاق عشق بر آن، دروغ و خيانت به محتوا، گستره و عمق اين واژه پاك است - عشقى است كه منشأش امر جنسى و شهوانى است. در اين عشق، عاشق توجه‏اش معطوف به صورت ظاهرى معشوق و رنگ و روى اوست. اين نوع عشق - كه به جفا، نام عشق بر او نهاده‏اند - موجب تسلط نفس اماره و تقويت آن و حكومت شهوت بر قوه عاقله و در نتيجه خاموش شدن نور عقل مى‏شود

عشقهايى كز پى رنگى بود
عشق نبود عاقبت ننگى بود
عاشقان از درد زان ناليده‏اند
كه نظر تا جايگه ماليده‏اند

حقيقت عشق مجازى جز طغيان شهوت نيست، عشقى كه از مبادى جنسى و حيوانى سرچشمه مى‏گيرد، به همان جا هم خاتمه مى‏يابد و افزايش و كاهش آن بيشتر به فعاليتهاى فيزيولوژيكى دستگاه تناسلى بستگى دارد كه قهراً در سنين جوانى بيشتر بروز مى‏كند و با پا گذاشتن به سن، از يك طرف، و اشباع آن از سوى ديگر، كاهش مى‏يابد و منتفى مى‏شود. اين گونه عشقها به سرعت مى‏آيد و به سرعت مى‏رود و قابل اعتماد و توصيه نبوده بلكه خطرناك و فضيلت‏كش است. انسان آن گاه كه تحت تأثير شهوات و امور حيوانى خويش است خود را مى‏پرستد و شخص مورد علاقه را براى خود مى‏خواهد و در اين انديشه است كه چگونه از وصال او بهره‏مند شود و حداكثر تمتع را از او ببرد، بديهى است كه چنين عشقى نمى‏تواند مكمل و مربى روح انسان باشد و آن را تهذيب نمايد و در هندسه مبانى عشق از منظر دين جايگاهى ندارد.
اين نوع عشق، منشأ خشونت، وحشى‏گرى و جنايت است. عشق مجازى، عشقى زبون‏كننده و ناپايدار است و همان عشقى است كه وصالش مدفنش به شمار مى‏آيد. حكيم عشق، صدراى شيرازى در اين باب سخن نغزى دارد:
«كسانى كه شيئى از اشياء دنيوى را دوست دارند و فقط به ظاهر آن دل خوش كرده‏اند، وقتى به وصال محبوب رسيدند، پس از مدت اندكى همان محبوب، براى آنها وبال شده، موجب زحمتشان مى‏گردد؛ از اين‏رو، حلاوتى را كه در حالت حبّ داشتند از دست مى‏دهند.»

عشق، آينه بلند نور است‏
شهوت ز حساب عشق برون است

بر همين اساس است كه امام صادق(ع) مى‏فرمايد:
«من وضع حبّه فى غير موضعه فقد تعرض للقطيعة هر كس محبتش را در غير جاى خويش قرار دهد [به جاى رابطه و پيوند ]خود را در معرض جدايى قرار داده است.»

چند تذكر

1-عشق چون آينه است كه در آن، حالات و درجات استعداد هر عاشقى نمودار مى‏گردد. دوام عشق به دوام و پايدارى معشوق وابسته است؛ از اين‏رو، عشق بر آب و رنگ و حس صورى چون ثبات ندارد، پايدار نمى‏ماند. اين عشقها نوعى هوسرانى و بازى خيال است كه فرجامى جز ننگ و رسوايى ندارد.
جمال صورت، سايه و تنزل جمال كلى و معنوى است؛ مانند تابش خورشيد كه چون بر ديوار مى‏افتد، ديوار را فروغى ناپايدار حاصل مى‏گردد. اما با برگرفتن پرتو جمال معنى از صورت و برچيده شدن نور خورشيد از ديوار، كالبدى زشت و تاريك بر جاى مى‏ماند كه هيچ كس به آن دل نمى‏بندد. بدون فروغ معنى و جمال واقعى، ميان پيكر آدمى و كلوخ هيچ تفاوتى نيست. هر زيبارخى كه لطف و نور الهى را از وى بازگيرند، به زشت‏رويى نفرت‏انگيز تبديل مى‏گردد كه همچون كلوخ شايسته دلبستگى نمى‏باشد.
از اين‏رو، نبايد فريفته و پايبند صورت بود، بلكه بايد بر اصل، معنى و جمال كلى عشق ورزيد. چنين عاشقى از فوت هيچ مطلوب و مقصودى اندوهگين و غمناك نخواهد گشت و چون نظر بر اصل دارد، از شكستن طلسم صورت يا فقدان آن، نگران نمى‏شود؛ زيرا معنى و جمال مطلق و كلى از دست نمى‏رود.
اگر زيبايى ظاهرى، ذاتى آدمى بود، نبايد از ميان مى‏رفت. زيرا «الذاتى لايختلف و لا يتخلف؛ ذاتى اختلاف و تخلفى نمى‏پذيرد». بنابراين، با زوال زيبايى ظاهرى، بايد متوجه شويم كه رخ زيباى آدمى، عَرَضى اوست.
عشق بر مرده نباشد پايدار
عشق را بر حىّ جان‏افزاى دارمعشوق، صورت نيست، بلكه وصف معنى و حقيقت است؛ از اين‏رو عاشقى نيز وصف معنى است. مُدرِك اين عشق، دل است و از آنجا كه بايد ميان «مُدرِك» و «مُدرَك» يعنى درك‏كننده و درك‏شونده، مناسبتى باشد، چنان كه ما ديدنى‏ها را به چشم و شنيدنى‏ها را با گوش درمى‏يابيم و نمى‏توانيم با چشم بشنويم و با گوش ببينيم، مُدرَك دل، حقيقت است نه مجاز، اصل است، نه فرع، معنى است نه صورت، فروغ است نه سايه. چنين مُدرَكى است كه دل را با عشق نيرو مى‏بخشد و در نهايت وصال، همچنان تشنه‏كام و طالب مزيد است و چون حسن، كمال و معنى معشوق، يعنى خداوند متعال، نهايتى ندارد، سوز و گداز دل عاشقان راه حقيقت نيز پايان نمى‏پذيرد و هيچ گاه عاشقان از نثار عشق سير و بى‏نياز نمى‏گردند:

عشق بينايان بود بر كان زر
هر زمانى لاجرم شد بيشتر
عشق ربانى است خورشيد كمال‏
امر نور اوست خلقان چون ظلال

2-با توجه به مطالب پيش‏گفته، مى‏توان عشق حقيقى را از عشق مجازى و خصوصاً عشق دروغين باز شناخت؛ ولى در عين حال توجه به امور ذيل ما را در اين شناسايى مددكار است:
1- عاشق بايد با بررسى مبدأ عشق خويش آن را شناسايى كند كه آيا مبدأ عشق او حس است يا خيال عقل است يا دل، شهوت است يا امور نفسانى؟!
2-آيا عشق برايش آرام‏بخش، نشاطآور، طرب‏انگيز و تحرك‏آفرين است يا موجب اضطرار، خمودى، بى‏حركتى، سستى و در خودفرورفتگى؟
3- آيا نشانه‏هاى عشق حقيقى در او وجود دارد يا خير؟
4-- آيا با وصال معشوق، عشق اوليه‏اش شكوفا، پايا و پوياتر مى‏گردد، يا پژمرده، ايستا و خموش؟
3-در عشق حقيقى، معشوق بايد واحد و يگانه باشد و اين يكى از اركان ركين اين نوع عشق تلقى مى‏شود؛ از اين‏رو، اگر معشوق متعدد گشت، بايد بدانيم كه عشق ما حقيقى نيست.
حكايت ذيل به خوبى اين مسأله را براى ما بازگو مى‏كند:
معشوقى، عاشق خويش را نزد خود نشانيد. عاشق، نامه‏اى را بيرون آورد و شروع به خواندن كرد. آن نامه گفتار عاشق به معشوق خويش بود و با عبارات و الفاظ گوناگون، از فراق و هجران معشوق، سخن به ميان آورده بود ... معشوق گفت: اين نامه را براى چه كسى نوشته‏اى؟
عاشق گفت: براى تو.
معشوق گفت: اكنون كه به وصال رسيده‏اى و من در نزد تو نشسته‏ام، در اين صورت خواندن نامه جز تلف كردن وقت نيست.

گفت: معشوق گر اين، بهر من است‏
گاهِ وصال، اين عمر ضايع كردن است‏

عاشق گفت: آرى تو در اينجا حاضرى، ولى من آن حالت عشق را كه در نامه ترسيم كرده‏ام، در اينجا از تو در نمى‏يابم.
معشوق گفت: پس من معشوق تو نيستم، بلكه معشوق تو دو چيز است: يكى وجود من و ديگرى حالت دورويى است كه تو را بر من عاشق كرده است! پس من جزئى از مقصودم، نه همه مقصود:

هست معشوق آن كه او يكتا بود
مبتدا و منتهايت او بود
چون بيابيش و نباشى منتظر
هم هويدا او بود هم نيز سرّ
رو چنين عشقى گزين گر زنده‏اى‏
ور نه وقت مختلف را بنده‏اى‏
هر كه چيزى جست، بى‏شك يافت او
چون به جدّ اندر طلب، بشتافت او

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:4  توسط سید محسن  | 

با توجه به مبانى پيش‏گفته از منظر اسلام، به دليل آنكه خداوند كامل محض و محض كمال، جميل مطلق و مطلق جمال و داراى بالاترين، برترين و بهترين وصفهاست، مبدأ عشق، اولين عاشق و الهام‏بخش عشق است، و از آنجا كه همه هستى نمود، آيت و مظهر اويند، از او سرچشمه گرفته و به سوى اويند، و از آن‏رو كه آدمى كمال‏جو و جمال‏خواه بوده و ظهور و جلوه تام و كامل صفات حضرت حق است؛ عشق حقيقى عبارت است از «قرار گرفتن موجودى كمال‏جو [انسان‏] در جاذبه كمال مطلق [خداوند متعال ]پروردگارى بى‏نياز، يگانه، داناى اسرار، توانا، قاهر و معشوقى كه همه رو به سوى او دارند و او را مى‏طلبند.»

مانند تو من يار وفادار نديدم‏
خوش‏تر ز غم عشق تو غمخوار نديدم‏
جز خال خيال رخ زيباى تو در دل‏
در آينه حسن تو زنگار نديدم‏
دل بندگى دوست به شاهى نفروشد
يك مشترى عشق به بازار نديدم‏
با بندگى حضرت معشوق الهى‏
در دل هوس شاهى اين دار نديدم

اين عشق كه از آن به محبت سوم، عشق اكبر، محبت اول نيز ياد مى‏شود(عشق به معشوق حقيقى و اصلى و منحصر به فردى است كه با عشق به خود، جهان را آفريد و عشق را در تمام هستى و از جمله در فطرت آدمى جاى داد.
عشق حقيقى و راستين، تنها به كمال محض و جميل مطلق توجه دارد، تنها او را مى‏خواهد و مى‏جويد. اين عشق، التيام‏بخش، رام‏كننده، صبرآور، انس‏برانگيز، رضايت‏بخش، نيروزا، طلب‏آور، درهم‏شكننده خودپرستى، سرورانگيز، نشاطآور، پايا و پوياست. اين، عشقى است كه وصالش، مقتل عاشق است نه مسلخ وى؛ يعنى هنگام وصال، عاشق قامت بركشيده، قيامت به پا مى‏كند و عشقش زنده‏تر و فعالتر مى‏گردد، نه آنكه سرد و خاموش شود.
از همين‏رو، قرآن كريم تنها محبوب حقيقى و اصلى را خداوند متعال دانسته، و در روايات، بر محبت خداوند سبحان تأكيد فراوان شده است. به اعتقاد درس‏آموزان مكتب عشق، عشق حقيقى از اول در فطرت آدمى وجود داشته است و انسان مى‏تواند با برطرف كردن آلودگيها، گناهان و تعلقات غير خدايى، به اين واقعيت نايل گشته و اين عشق را در فطرت خويش به عيان در يابد:

ملامتم به خرابى مكن كه مرشد عشق‏
حوالتم به خرابات كرد روز نخست

بر اين اساس، مى‏توان گفت عشق حقيقى انسان زاييده عشق خداست و سبب تفاوت درجه‏اش با عشق خدا، كدورت جسم انسان است. در صورت از ميان برخاستن اين كدورت - كه لازمه‏اش فناى بنده در حق است - محبت نيز به طهارت و صفاى اصلى‏اش برمى‏گردد. اين همان عشقى است كه از خدا آغاز مى‏شود و به انسان مى‏رسد و او را به خدا مى‏رساند يعنى عشق حقيقى و عرفانى.

نشانه‏هاى عشق حقيقى‏

از مجموع آيات و روايات و سخن عارفان واصل، مى‏توان نشانه‏هايى براى عشق حقيقى شمارش كرد، دانستن اين علايم آدمى را قادر مى‏سازد تا عشق خويش را ارزيابى كرده و دريابد تا چه اندازه در جاذبه اين عشق قرار دارد؟ گفتنى اينكه از آنجا كه عشق حقيقى دو طرفه است، چنان كه قرآن نيز بدان تصريح كرده است يعنى در قبال عشق انسان به خداوند، خداوند متعال نيز به انسانى كه عشق حقيقى و راستين دارد، عشق مى‏ورزد، نگارنده نشانه‏هاى عشق حقيقى را در دو قسمت عشق انسان به خدا و عشق خداوند به انسان شمارش مى‏كند.

نشانه‏هاى عشق انسان به خدا

1- ترجيح دادن خداوند بر همه محبوبهاى ديگر:

عاشقان را شادمانى و غم اوست‏
دستمزد و اجرت خدمت هم اوست‏
غير معشوق ار تماشايى بود
عشق نبود هرزه سودايى بود
عشق آن شعله‏ست كاو چون برفروخت‏
هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت‏
تيغ «لا» در قتل غير حق براند
در نگر زان پس كه بعد «لا» چه ماند
ماند «الا اللَّه» باقى جمله رفت‏
شاد باش اى عشق شركت‏سوز زفت

2- در باطن و ظاهر مطيع و موافق اوامر و نواهى او بودن
3- ترجيح دادن لقاى خدا را بر بقاى خود

عاشقم من كشته قربان لا
جان من نوبتگه طبل بلا
من چو اسماعيليانم بى‏حذر
بل چون اسماعيل آزادم ز سر
فارغم از طمطراق و از ريا
«قل تعالوا» گفت جانم را بيا

4- حقير شمردن هر چيز در برابر عشق به خداوندحتى عقل:

عقل را قربان كن اندر عشق دوست‏
عقلها بارى از آن سويت كاوست

5-مستغرق ذكر و ياد خدا بودن در همه اوقات
6 تنها از او خشنود بوده و در قرب او آسايش و آرامش دارد
7-به كلام محبوب يعنى قرآن عشق ورزد
8-با مال و جان در راه او مجاهده كردن

تا خيال دوست در اسرار ماست‏
چاكرى و جان‏سپارى كار ماست‏
هر كجا شمع بلا افروختند
صد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقانى كز درون خانه‏اند
شمع روى يار را پروانه‏اند

9- حريص بودن بر خلوت و مناجات با او
10- همه بندگان مطيع وى را به خاطر او دوست بدارد و همه كافران و گناهكاران را به خاطر او دشمن بدارد
و ...

نشانه‏هاى عشق حضرت حق به انسان‏

1-- توفيق طاعت يافتن
2-دوست داشتن خداوند
3- مخفى كردن معايب انسان
4-محبوب ساختن امانتدارى
5 الهام صدق و راستى
6-خطور دادن علم و دانش
7-2-8- مزين ساختن به حلم و آرامش
8-- مبغوض ساختن دنيا در قلب آدمى
9عطا كردن به قدر نياز
10-- نيكى گردانيدن اخلاق او و اعطاى قلب سليم
و ...
عاشق‏ترين عاشقان عشق حقيقى رسول اكرم(ص) بود و به همين دليل در ميان پيامبران از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است

با «محمد» بود عشق پاك جفت‏
بهر عشق او را خدا «لولاك» گفت‏
منتهى در عشق چون او بود فرد
پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودى بهر عشق پاك را
كى وجودى دادمى افلاك را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:3  توسط سید محسن  | 

لر رو می شورن می بینن ترکه

تابلوی ورودی لرستان : خطر پرش لر به وسط جاده

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:1  توسط سید محسن  | 

                          نمودارهاي مدل شي ء : (Object Model)


برنامه نويسي VBA مستلزم درك بسياري از وجوه دنياي برنامه نويسي است. برنامه نويسان امروز ، برنامه هاي بزرگ را به سري هايي از اشياء تقسيم كرده اند كه با همديگه كار مي كنن. يك برنامه نويس تقريباً توانايي هر كاري را حواهد داشت. مي تونيد متني را در Word گنجونيد، تماسهايي را در OutLook ذخيره كنيد و البته بسياري از قابليتهاي ديگه. شما مي توانيد از اين مدل ها در VB نير استفاده كنيد. مرجعي را كه در اين مورد ديدم كتاب آموزش و راهنماي ويژوال بيسيك 5و6 نوشته دان رامل و به ترجمه داريوش فرسائي است. از انتشارات مؤسسه علمي تحقيقاتي زند. البته يك مرجع است نه يك كتاب آموزش دهنده !!!
براي نمونه يك سورس مي نويسم كه شما مي تونيد با اون از طريق Internet Explorer به سايت مورد نظرتون از داخل برنامه خودتون وارد بشيد :
اين كد را در قسمت Form / General بنويسيد


(Private Sub OpenUrl (URLName As String
Dim objIE As Object
("Set objIE = CreateObject ("internetexplorer.application
objIE.Visible = True
((objIE.Navigate (Trim(URLName
End Sub

بعد يك Command و يك Textbox روي صفحه بزاريد و خصوصيت Name اونها رو به ترتيب cmdGOو txtURLName قراربديد ، بعد هم مي تونيد با نوشتن كد زير در رويداد Click مربوط به cmdGo به هر صفحه اي كه در ابنترنت دوست داريد دسترسي داشته باشيد. به همين سادگي !

( )Private Sub cmdGO_Click
(Call OpenUrl (txtURLName
End Sub

در اين كد شما از مدل شي ء Internet Explorer استفاده كرديد كه ما از دوصفت اون يعنيVisible براي نمابش IE و Navigate براي فراخواني URL مورد نظر استفاده كرديم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:58  توسط سید محسن  | 

الگوبرداري از طبيعت

در مباحث مختلف علوم و مهندسي در خصوص اصول بنيادي بحثهاي زيادي صورت گرفته است. اين اصول قوانيني هستند كه نه مي توان آنها را به روشهاي رياضي اثبات كرد و نه به روشهاي فيزيكي مردود شمرد.

 " دلايل اثباتي " قانون حركت نيوتن و اصول بقاء ماده ، انرژي و اندازه حركت ، در عدم قابليت ما در " رد " آنها ريشه دارد. اين قوانين برمبناي مشاهده و منطق استقرائي استوار هستند و در نتيجه نمي توان آنها را به روشهاي رياضي اثبات كرد. علت قبول اصول هندسه مسطحه نيز از همين قرار است.

شايد مشهور ترين الگوي طبيعت تصويري باشد از اتمي با هسته مثبت و الكترونهاي منفي كه به دور آن مي چرخند. پيش بيني يا فرض چنين الگويي براساس منطق استقرائي استوار است. پس از فرض الگو مي توان بر مبناي آن محاسباتي انجام داد و نتايج را با اندازه گيري هاي علمي مقايسه كرد والگو را در حد يك قانون معتبر دانست. در صورتي كه چنين هماهنگي موجود نباشد، بايد الگو را تغيير داد.

با انجام فرآيندهاي مختلف روي ماده مي توان خواص آنرا تغيير داد. با استفاده از روشهاي مناسب مي توان آنرا سخت تر ، نرمتر ، چكش خوارتر و ... كرد. علم و آگاهي از رويدادهاي داخل ماده حين انجام اين تغييرات به ما امكان مي دهد كه خواص ماده را به دلخواه و به نفع خود تغيير دهيم. بنابراين ، اطلاع از كم و كيف رفتار مواد نتايج علمي مهمي دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:51  توسط سید محسن  | 

مبانى عشق

عشقى كه دين براى انسان ترسيم مى‏كند - و ما در عناوين بعدى به تشريح آن مى‏پردازيم - متأثر از ديدگاه خاصى به خداوند، عالم هستى و انسان و نسبت اين سه با يكديگر است. به بيان ديگر، عشقى كه رسول خاتم(ص) نويدبخش آن است بر مبانى خداشناسى، انسان‏شناسى و هستى‏شناسى خاصى است، از اين‏رو، نگاهى اجمالى به اين مبانى، براى تفسير و تفهيم صحيح عشق حقيقى ضرورى مى‏باشد.

خداشناسی

از منظر آموزه‏هاى قرآنى، خداوند آفريننده آسمانها و زمين و خالق همه چيز است بهترين وصف از آن اوست دانا، توانا، زنده، پاينده، بى‏نياز، يكتا، يگانه، پاك از هر عيب و ... مى‏باشدهر كه بهره‏اى از كمال دارد، از خدا وام گرفته است خداوند الهام‏كننده دوستى و محبت در ميان مؤمنان بوده و مهر و محبت خويش را به دل دوستداران خويش مى‏افكند و عشق را ميان انسانها حاكم مى‏سازد:

هر چه انديشى پذيراى فناست‏
آنكه در انديشه نايد آن خداست

انسان‏شناسى

از ديدگاه قرآن، انسان موجودى است برگزيده خداوند، خليفه و جانشين او در زمين، تركيبى از جسم و روح، داراى فطرتى خداآشنا، آزاد، مستقل، امانت‏دار خدا و مسؤول خويشتن و جهان، وجودش از ضعف و ناتوانى آغاز مى‏شود و به قوت و كمال سير مى‏كند، اما جز در بارگاه الهى و جز با ياد او آرام نمى‏گيرد خداوند متعال بينشها و گرايشهايى را در آدمى نهاده است كه اولاً اكتسابى نيست، ثانياً در عموم افراد وجود دارد، هر چند ممكن است داراى شدت و ضعف باشد.( كمال‏جويى و جمال‏خواهى از جمله گرايشهاى فطرى‏اند كه خداوند آنها را در روح آدمى قرار داده است از منظر آيات قرآن، آدمى مى‏تواند با كنار زدن حجابهاى ظلمانى از روح خويش و با استمداد از وحى و عقل كه راه و مسير و چگونگى سير را به او نشان مى‏دهد، بينشها و گرايشهاى فطرى خويش را شكوفا سازد و به موطن اصلى خود - كه همان لقاى حضرت حق است - بازگشته و به مقام شايسته خويش نايل گردد

تاج «كرّمناست» بر فرق سرت‏
طوق «اعطيناك» آويز برت‏
جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض‏
جمله فرع و پايه‏اند او غرض

هستى‏شناسى

از ديدگاه قرآن، همه عالم هستى آيات و نشانه‏هاى خداوند است. حضرت حق، گاه همه آنچه را كه در زمين و آسمان و در نظر كلى‏تر جهان هستى است نشانه مى‏داند؛ و گاه به برخى از موجودات عالم هستى به طور خاص اشاره كرده و آنها را آيت خود تلقى فرموده است

من به هر كه مى‏گذرم ذكر دوست مى‏شنوم‏
من به هر چه مى‏نگرم روى دوست مى‏بينم‏

از منظر آيات قرآن، كل جهان هستى و موجودات آن مسخّر انسان است تا آدمى را براى رسيدن به مقصود نهايى خويش مدد رساند به هر روى، عالم هستى ظهور اوست:

هر دو عالم چيست؟ عكس خال او
در بيان نايد جمال حال او

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:45  توسط سید محسن  | 

سلام بچه ها من محسن هستم از اینکه این العبد حقیر رو قابل دونستید ممونم بهترینها برای تو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:23  توسط سید محسن  |